کلاف سر در گم



به امید روزی دگر

خوب نیست کلاف زندگیت سر در گم باشه...

اما اگه هست برات متاسفم چون لحظه ها رو از دست میدی(مثل من)

کلاف اگه سر در گم باشه، گره میخوره...

به نظرم اگه تو هم مثل من به این نتیجه رسیدی که لوح محفوظت مثل من تاره، سراغ نوشتن و نظر و ارتباط و اینا نباش


کلاف سر در گم برای مدتی بسته می شود


         آفتابگردان سر به زیر

          بغض های ناگزیر

           خورشید من کجاست؟

              ای خورشید بی نظیر



بالاخره یکی از شعرام توی وبلاگم!

 

به که گویم که دلم غم دارد،

دل غم دیده من تب دارد،

همه رفتند و من اینجا تنها،

چه بگویم که خدایا، فردا؛

هر که دنبال خودش می گردد،

به دل فاطمه ای می خندد،

من شدم با دل و جان تنهاتر،

تو بیا پیش من ای والاتر

----------------------------------------------------

پی نوشت:

تاریخ سرودن این شعر مال مرداد همین امسال هست

و روزی که داداشمینا برای خداحافظی اومدن خونمون و ازمون دور شدن.....


به دنبالت روم که هر جا که باشی ...

 

امروز پنج شنبه

پنج شنبه ها شبکه تهران تماشاخانه داره که فیلمهای مخصوص کودک و نوجوان رو پخش می کنه، برای فیلمهای مخصوص کودکانش گاهی اوقات انیمیشن های خیلی قشنگی رو پخش می کنه که دیدنش رو از دست نمیدم.  فیلمهای نوجوانانش رو خیلی دوست دارم، از دیدنش لذت می برم، بهم انرژی میده، بهم ایده میده و اینکه چرا؟ این سوالیه که از خودم می پرسم و جوابش رو هم به زیبایی در غرفه ذهنم جا سازی کردم. من خیلی خیلی کم تلویزیون نگاه می کنم چون به نظرم هیچ ارزشی نداره بی فایده است مخصوصا فیلمهای داخلی که اکثرشون پوچ و تکراری اما وقتی این فیلمایی که مخصوص نوجوانا هست رو می بینم و مهمتر اینکه محصول داخل نیست حس می کنم به نکته های شخصیتی یک نوجوان دقت کرده که اینکه یک نوجوان جستجو گر، فعال، شاد، خواستار موفقیت، پیشرفت، علم و ... از ویژگی های درونیش هست، به خاطر همین وقتی این فیلمها رو که فوق العاده قشنگ هم ساخته شده می بینم حس های خوب بهم بر میگرده؛ ایده های جدید و آینده روشن.... یکی از سکانسای این فیلما این بود که خواهر و برادری داخل ماشینی بودن که توسط یه فرد خبیث روی ریل قطار گذاشته شده بود، قطار تا چند لحظه دیگه می رسید و اونا نابود می شدن اما اونا چی کار کردن؟ روکش صندلی های ماشین رو پاره کردن سیم های صندلی ها رو به هم وصل کردن و پرتاب کردن طرف .....(اسمشو یادم رفته؛ خودتون منظورم رو بفهمیدلبخند) ریل ها و مسیر حرکت قطار رو عوض کردن، درسته یه کم تخیلی هست اما این صحنه همیشه توی ذهنم هست و همیشه میدونم که میشه یعنی هیچی کم نیست امکانات رو میشه ساخت با هر چی که دارم و تا الان هم از نتیجه این باور لذت بردم....

من وقتی تو شرایطی که برای هم سن و سالای خودم مهیا شده و یا حتی بین هم سن و سالای خودم، قرار می گیرم،حس خوبی ندارم؛ اونا خیلی چیزا رو فراموش کردن، طبعشون پایینه به خیلی چیزا راضی میشن نمی دونن اگه باورشون ایراد نداشته باشه یه بمب رو فعال کردن اما من نه! نه شرایط رو قبول میکنم و نه وضعیت متوسط! فقط عالی ترین.... سر کلاسای دانشگاه هم وقتی دیدم بحثام یا صحبتام نتیجه ای نداره یا اینکه فقط موشک پارازیت به طرفم پرتاب میشه بازم آروم نشدم این دفعه بعد کلاس رفتم پیش استاد گفتم استاد من به به این روش تدریس و نوع کلاس انتقاد دارم و استاد هم خیلی محترمانه جواب منو داد که قانع بشم

و اینکه هنوزم جستجوی زندگی ادامه داره...سوال

 

....- ....- ....- ....

 

اطرافم شلوغ بود- یه دونه خواهرم- عروسی بود- خسته شدم ولی واسه داداشم سنگ تموم گذاشتم- فکر کردم در مورد عروسی که کار بیخودیه- با یه سریا دوست شدم چون همینم که هستم یعنی واسه کسی خودمو نمی گیرم اما بی زبونم نیستم- یه دختری که ازش تنفر داشتم و می شناختمش تو عروسی داداشم بود داشتم دیوانه می شدم- یکی  ناراحت شد یکی خوشحال- دستم لای در ماشین گیر کرد یعنی شوهر خالم در رو بست- وسط کوچه جیغ زدم- دایی هام همه ریختن بالای سرمو دستمو گرفتن- دیدم شوهر خالم بدجوری لرزید و ترسید دیگه هیچی نگفتم- گفتم کاش دستم می شکست اما این حالت شوهر خالم رو نمی دیدم- بعدا خالم گفت فاطمه خیلی صبوره اگه دختر خالم بود همه رو خبر میکرد- مهمونا رفتن- دورم خلوت شد مثله همیشه- دانشگاه شروع شد- تصمیما شروع  شد- آینده شروع شد- آهنگ ملایم گذاشتم- اشک ریختم- دستم درد میکنه- خوابگاه سخته اتاقمو میخوام- من شاعر نیستم فقط چند وقتی ادای شاعرا رو در می آورم- چند تا شعر گفتم اما ارزشی ندارن- دیگه شعر نمیگم- شاید بار اولش رو شکستم- درس دارم- فردا .... بی خیال- رفتم چند تا وبلاگ به هم مرتبط رو خوندم اشک ریختم- وبلاگم بالا نیومد- صدای رعد و برق میاد- صدای بغض گلوی منم میاد- یکی از دوستای خانوادگی رو دیدم پس از چندین سال خیلی پیر شده بود- پسرشم که دوست داداشم بود خیلی عوض شده بود- شاید یه تصمیم خیلی بزرگ و انفجاری و خطرناک برای خودم گرفتم- شاید مثل بقیه شدم- دیگه زور نمی زنم شما ها چرا نامردید- من مثل شماها نیستم- من دوستدار یه چیزایی هستم که شماها نمی فمید- من با شماها دمخور نمیشم چون من اینم- تنهایی تعطیل- تصمیم تعطیل- کتاب تعطیل- مهربونی تعطیل- لبخند تعطیل- یه رنگی بودن تعطیل- معرفت داشتن تعطیل- فکر تعطیل- انگیزه تعطیل- معنی زندگی تعطیل- خوب بودن تعطیل- مسلمانی تعطیل- کشف همه چیز تعطیل- برخوردن تعطیل

 این یعنی مثل بقیه شدن- این یعنی وقتی جلوت چرت و پرت میگن ناراحت نشی- این یعنی وقتی یکی جلوت میگه ما هر شب تا دیر وقت بیداریم یه شب ادای مادر شهید رو در می آوردیم و می خندیدیم ناراحت نشی- این یعنی وقتی جلوت میگن ادای جانباز شیمیایی رو در می آریم و میخندیم ناراحت نشی- این یعنی پوچ باشی پوچ می فهمی؟

فکر نکنید من یه آدم همیشه دپرسم این حرفا رو متاسفانه نمی تونم جای دیگه ای به غیر از این وبلاگ بزنم- الان دیگه حجم این حرفا دیگه خیلی زیاد شد و اومدم اینجا گفتم وگر نه من خیلی چیزا میشنوم و می بینم که اگه ببینم یه ذره حرفی که میخوام انتقال بدم موجب دلخوری میشه یا قورتش میدم یا با سانسور میگم؛ من اینجوریم

تولدت مبارک

فقط 27 سالش بود

فقط 27 سالش بود...

آدم خوبی بود، اول اون توی وبلاگم نظر گذاشت به خاطر پست "Genpets ... Where is the GOD" منم از اون پست خیلی خوشم اومد و کم کم شدیم دوست وبلاگی. با اسم حامد توی دنیای وبلاگ زندگی می کرد، همیشه نظراش پر مغز بود، معلم شیمی بود و از اون پسرای ساده دل جنوبی و اهل بوشهر. توی پست "زندگی بدون تحصیل یعنی هیچ" که از استادمون انتقاد کرده بودم نوشته بود:«بابا اینقدر به معلما گیر ندین اونا خیر و صلاحتون رو می خوان اینا میخوان مثله کلافای سر در گم نباشین» اشک هام بیشتر جاری میشه وقتی اینو می خونم. یه کامنت دیگه هم گذاشته بود که نوشته بود همیشه بنویس شده 2خط که من بدونم هستی؛ اینو که خوندم صدای گریه ام رفت بالا، دستم رو گرفتم جلوی صورتم و بلند گریه کردم....

گاه گاهی چت می کردیم که اکثر بحث بود که همیشه حرفاش و مطالبش جالب و پرمغز بود؛ هنوز عکسش که توی آیدیش گذاشته بود و جلوی یه نخل گرفته بود یادمه؛ قیافش همش جلوی چشممه....

توی آبان 87 بود خیلی کنجکاو شدم یه سوال ازش بپرسم فکر نمی کردم ناراحت بشه، فکر کردم منو شناخته و حتما می دونه که منظوری ندارم بهش گفتم چرا تا حالا ازدواج نکردی چون هم پسر خوبی بود هم شغل مناسب داشت خیلی بهش بر خورد ناراحت شد گفت تو در مورد من چی فکر می کنی هر چی بهش گفتم منظوری نداشتم باور کن قبول نکرد و اون آخرین چتمون و دیگه با هم حرف نزدیم دیگه هیچ وقت لامپ آیدیش روشن نبود تو وبلاگش هم دیگه نمی نوشت؛ گفتم لابد خیلی بهش بر خورده چند وقت دیگه مشکل حل نمی نوشت دیگه اصلا توی نت پیداش نبود گفتم لابد نت رو بی خیال شده رفته دنبال زندگیش چند بار هم براش پیام گذاشتم اما جوابم رو نداد.... همه چی می گذشت تا دیشب یعنی 20 مهر 88 که یکی از شاگرداش برام پیغام گذاشته بود که ایشون 28 آذر ساعت 2 نیمه شب بر اثر سکته قلبی تموم کردن...باورم نمی شد اصلا باورم نمی شد قیافش جلوی چشمم بود تا چند ساعت فقط گریه می کردم الانم که دارم این متن رو می نویسم اشکام دارن جاری میشن، موقع اعلام نتیجه کنکور پارسال بود که با خوشحالی بهم می گفت که شاگرداش کجا قبول شدن،‌باورم نمیشه، آقای اصغر دانشمند تو خیلی جوون بودی چرا اینقدر زود رفتی....... آقای دانشمند حلالم کن به خدا منظوری نداشتم

خدا به قانون زندگیت انتقاد دارم، مرگ رو قبول ندارم یعنی شیوه اش خیلی بده؛ نامردیه خیلی نامردیه تا دیروز یکی بوده اما الان دیگه نیست...

خدا اگه کسی از اطرافیای من رو واسه بردن انتخاب کردی من جاشون داوطلب میشم، خواهش می کنم خدا............

 

وبلاگ شماره یک مرحوم آقای دانشمد(که دیگه توش نمی نوشت): http://myownnotes.blogfa.com

وبلاگ شماره دو ایشون که تا آبان فقط نوشته: http://www.4floor.blogfa.com/

 

همین چند کلمه



و باز دوباره کمی فکر کرده ام ...
هنوز روی این فکر نکردم که کتاب به نظرم چه جور هست اما هر چی باشه حس خاصی رو بهم منتقل کرده. صفحه کتاب رو بستم حالا دیگه دوست دارم خودم بنویسم مثل دیشب که شعر جناب زنده یاد قیصر رو خوندم و بعدش از زبان خودم شعری رو گفتم و حالا دوست دارم خودم بنویسم....

به شخصیت یونس فکر می کنم (کتاب روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور) فکر میکنم؛ به نوع طرز تفکرش و نحوه تجزیه و تحلیل همه عوامل اطرافش...

چند صفحه ای از کتاب رو نگاه می کنم تا حرفام که الان یادم رفته، دوباره به ذهنم برگرده

بازم نتونستم پیداش کنم، گشتم؛ بهش نزدیک شدم؛ حسش کردم اما نفهمیدمش...، به علاقه ام، به اون چیزی که دوست دارم بدونم و به اون جایی که قرار هست برسم، این چند ماه رو زیاد گشتم؛ سرچ کردم؛ گوش کردم؛ نگاه کردم و ... در مورد فیزیک، فلسفه، روانشناسی، کامپیوتر، داستان، مقاله، شعر و ... بهش نزدیک شدم اما باز ازش دور شدم.

..............
گاهی اوقات حرفهای خیلی ساده یا شاید حرفهایی که در حین صحبت مطرح میشه، میتونه روی من تاثیر عمیقی بذاره که باورشون می کنم. این چند خط رو اول یه کتاب خوندم: « جوانان در لذت بردن از زندگی چنان عجول هستند که گویی دیگر وقتی برایشان باقی نیست و پیر ها چنان آرام زندگی می کنند که گویی ده ها سال دیگر زنده خواهند بود! »
قشنگ بود ...
و جمله پایانی؛ هنوز نتونستم تقدیر رو بفهمم
و باز من به فکر فرو رفته ام ...

........................................................

پ.ن 1 : نظراتون برام ارزشمند هست وهر پیشنهاد و انتقادی رو با عمق جان می پذیرم 
پ.ن 2 : با کمی تاخیر ولی عاطفه، آسیه و نرگس جون، قبولیتون رو در دانشگاه واقعا تبریک میگم و همین دیگه تبریک میگمماچ

 

حرف تازه!

به قول دوستم فکرم از مرخصی برگشته ...
این چند وقته به موضوع هایی فکر می کنم که تا حالا اصلا توجهی بهشون نمی کردم؛ بودن اما نمی دیدمشون. شاید به خاطر اینه که سعی کردم بشوم و ببینم و کمتر سراغ سکوت و تنهایی و غم برم ...
این چند وقته راحت تر گریه می کنم ... دلم راحت تر می گیره ... بغض می کنم .... ولی نفسم می خواد بند بیاد
خیلی از آدما هستن کلی مشکل دارن اما اصلا دم از مشکلاتشون نمی زنن اونوقت تو فکر می کنی که اینا چقدر خوشبختن یا هیچ مشکلی تو زندگیشون ندارن، یه سری هستن باهاشون می گردی و می بینیشون اما به غیر از همین کارهای عادی کلی اهداف بزرگ تو سرشون دارن ...
اما اونی که مدام دم از مشکلش می زنه؛ فهمیدم که دل کوچیکی داره، ظرفیتش پایینه، حجمش کمه و این خیلی بده چون نگاهت کوچیکه 
امسال که سال کنکورم بود، فوق العاده زیاد سال سختی برام بود، دوران جمع بندی که ماه آخر بود مثل دیوانه ها بودم ولی همین ماه آخر به چه باورهایی که رسیدم، تو همون حال و هوا تو گوشیم چند خط برای خودم نوشتم : عمر کوتاهه، نمی خوام دوران جمع بندی عمرم مثل دوران جمع بندی کنکورم باشه که هیچ راهی وجود نداره جز ندامت و افسوس. باید راهت رو انتخاب کنی، حواست باشه زندگی کردن رو مثل درس خوندنت دیر شروع نکنی.
کنکور با همه سختیهاش بهم درس زندگی داد ...
خیلی خوشحالم؛ دیدم و نگاهم داره عوض میشه، دارم سعی میکنم که دیگه نگاهم کوچیک نباشه.
الان به خودم می خندم که از چه کاه ها چه کوه هایی که نساختم و بقیه رو هم درگیر خودم کردم.
امروز که رفته بودم بیرون، هر کسی رو که تو خیابون می دیدم فقط یه جمله رو با خودم تکرار می کردم: 
« خدایا شکرت »
..........................................................
پی نوشت: همه این حرفهای تازه و دیدگاه های جدید رو مدیون فرشته بی بالم هستم ....


 

 

عقربه ها!

سلام می خواستم مطالب فاطمه رو آپ کنم گفتم ولش کن! بذار یه مطلب از خودم بنویسم

نمی دونم شاید همه این قصه رو شنیده باشن. شایدم هیچ کسی نشنیده!

قصه عقربه های عاشق و می خوام بگم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا دوتا عقربه بودن،توی یه ساعت وسط یه دنیای به این بزرگی حکایت این عقربه های ما حکایت لیلی و مجنون هست دوتا عقربه که عاشق هم شدن و . . . این عقربه بزرگه ثانیه هارو دقیقه هارو ساعت هارو یکی یکی به انتظار می نشست تا برسه به عقربه کوچیکه ی قصه ما، سه هزار و ششصد ثانیه عقربه کوچیکه صبر میکرد تا برسه به مقصودش اما این وسط غیر از خدا و این دوتا عقربه یه عقربه ی دیگه هم بود که فقط شصت ثانیه اجازه می داد این دوتا عقربه ی عاشق(بر وزن کبوتر عاشق) با هم باشن، سر ثانیه شصت و یکم باز روز از نو روزی از نو، این عقربه بزرگه صبر میکرد تا برسه به مقصودش اما . . . باز روز از نو روزی از نو این عقربه. . .باز روز از نو. . .باز. . .

نگفتم این قصه رو تا دور هم باشیم، خواستم بگم این عقربه های عاشق برای هم ساعت ها روزها ماها سالها و قرنها میچرخند تا فقط شصت ثانیه با هم باشن، روز ها و سالهایی که هیچ فرقی با هم ندارن، اما مطمئنند شصت ثانیه برای همدیگه ان. ما آدما هم قصه مون قصه دوتا عقربه های عاشقه فقط داستان ما آدما یکم فرق میکنه، یکمی که آخرش یکم تلخ تره، ما آدماهم ثانیه ها روزها سالها برای چیزی که دوستش داریم صبر میکنیم، توی سرماش صبر میکنیم توی گرماش صبر میکنیم توی خوبیش توی بدیش توی خوشحالیش هستیم توی ناراحتیش هم هستیم خلاصه مثل عقربه های عاشق، قصه مون دور یه دایره نمی چرخه، نمیرسیم به "روز از نو" ها، ما قصمه مون روی یه خط صاف حرکت میکنه که آخرش نوشته "مرگ" با یه علامت جمجه، همه چیزمون رو میذاریم اما وقتی به خودمون می آیم که میبینیم همون شصت ثانیه هم  فرصت نداشتیم، میبینیم رسیدیم ته داستانمون_ته داستانمون رو که یادتونه؟ نوشته بود "مرگ" با یه علامت جمجمه_ و صدای "به عزت و شرف لا اله الا الله" رو داریم میشنویم اما اگه برای آخر باز به ساعت تنها، روی دیوار نگاه کنیم میبینیم دوتا عقربه دارن برامون دست تکون میدن و با خوشحالی دارن برای هم ثانیه ها ساعت ها روزها سالها قرنها رو . . .

 

 



نام: فاطمه .. نام مستعار: باران پاییزی .. موضوع وبلاگ: هرچی از ذهن فاطمه عبور کنه و دستش کمک کنه که روی کاغذ پیاده کنه .. جرم: انسان بودن .. حکم قاضی: زندگی .. سخن آخر: بی پایان


(٤)

باران پاییزی


Weblog Themes By Blog Skin